|
محبت محبت ما به دیگران
| ||
|
سالهاست که خواب های من از دریا و سنجاقک خالیست.خواب هایم نه بوی تو را می دهند,نه بوی رویاهای کودکی ام را.سالهاست که جاده ها سربه زیر و ساکت به راه خود ادامه می دهند بی آنکه منتظر گامهای من واشاره تو باشند. به من گفته بودی بهشت نزدیک است و گاهی در حیاط خانه یمان هم می توانم آن را ببینم و امروز که باران همه ی آرزوهایم را خیس کرده است؛دفترچه ام شبیه بهشت شده است.پراز گلهایی که به نام تو روییده اند. به من گفته بودی عشق بی آنکه در بزند با فانوسی در دست و برقی درچشمان می آید وامروز که می توانم دنیا را در یکی از سلول های تو ببینم,عشق دراتاقم نشسته و به من لبخند می زند. هر روز به تو فکر می کنم وازخودم می پرسم؛آیا درختان و پرندگان می توانند برای تو شمعی بر افروزند؟ ازتو با چه کسی حرف بزنم,چه کسی باور می کند که عشق را دردستانت دیده ام و زمین را که با همه ی عظمتش روی دکمه ی پیراهنت نشسته بود؟. دوست دارم ترانه هایم در قلب تو خانه ای داشته باشند و تو با انگشت هایم روی شیشه های مه گرفته بنویسی: اگرچراغ عشق روشن باشد,هزار کوهستان هم نمی تواند بین ما فاصله بیندازد...... [ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:12 ] [ بهنام | ||